پنجشنبه 3 فروردین 1385

حکایتی از شیخ حسنعلی اصفهانی(نخودکی)

   نوشته شده توسط: علی رضا ولی نژاد    نوع مطلب :عکس ،

حکایتی از شیخ حسنعلی اصفهانی(نخودکی)

 

آقای حاج سید محمد دعائی نقل کردند که مدتی بین اصفهان و یزد مخامصه و ستیز بود و کسی بین این دوشهر رفت و آمد نمی کرد و من نیز مدتی بود که از پدرم که در یزد بود خبر نداشتم و نگران بودم . مشگل خود را خدمت حضرت شیخ عرض کردم . ایشان فرمودند : امروز عصر نزد شما می آیم و قلیانی می کشم . عصر که تشریف آوردند پشت میز کوچکی نشستند و چند دقیقه در خود فرو رفتند و سپس حبه قندی به من دادند و فرمودند : هم اکنون پدر شما با همشیره تان نشسته و چای می خوردند ، و می خواستند این حبه قند را به همشیره تان بدهند که از دستشان افتاد و من برداشتم ، و هردو سالم و خوب هستند . شکل حبه قند که چهارگوش بود ، کاملا مشابه به قندهای پدرم بود ، زیرا که ایشان عادت داشت قند را به صورت چهارگوش می شکست .

چندی بعد که موفق به ملاقات پدرم شدم ، واقعه قند آن روز را برایش نقل کردم و ایشان نیز آن را تایید کرد و گفت ما آن روز نفهمیدیم که حبه قند وقتی از دست من افتاد چه شد که به کلی ناپدید شد .

به نقل از کتاب : نشان از بی نشانها

 


ساشا
دوشنبه 3 مرداد 1390 01:23 ب.ظ
ای بابا میگم قند گرون شده ...... این از خدا بی خبر حبه حبه میدزده کسی شکایت نکنه
صبا
پنجشنبه 24 فروردین 1385 06:04 ق.ظ
با سلام از این سایت بسیار پر بارتان ممنونم امروز از اینكه اسن سایت و پیدا كردم خیلی خوشحالم چون خیلی به من كمك كرد
رضا
شنبه 12 فروردین 1385 12:04 ب.ظ
سلام.به این قدرت می گن تلی پرتیشن. خیلی از مر تاضهای هندی از این قدرت برخوردارند
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic