یکشنبه 20 آذر 1384

آمدن زعفر جنى به كربلا

   نوشته شده توسط: علی رضا ولی نژاد    نوع مطلب :عمومی ،

آمدن زعفر جنى به كربلا


سالها گذشت تا اینكه زعفر جنى در بئرالعلم مجلس عیش و عروسى بجهت خود مهیا كرد و بزرگان طایفه جن را دعوت نموده و خودش بر تخت شادى و عیش نشسته كه ناگاه شنید از زیر تختش صداى گریه و زارى میآید زعفر گریست كه در موقع شادى من چنین گریه میكند ایشان را خواست دو جن حاضر شدند سبب گریه آنها را پرسید گفتند اى امیر چون تو ما را بفلان شهر فرستادى از قضا عبور ما بشط فرات كه عرب آنرا نینوا میگویند و كربلا افتاد دیدیم در آنجا لشكر زیادى جمع شده و مشغول قتال و جدال هستند چون نزدیك آن دو لشكر شدیم دیدیم میان معركه جنگ حسین بن على (ع ) پسر آن آقاى بزرگوار كه ما را مسلمان كرده یكه و تنها ایستاده و اعوان و انصارش تماما كشته شده و خود آن بزرگوار غریب تكیه بر نیزه بیكسى داده و نظر به یمین و یسار مینمود و میفرمود: اما من ناصر ینصرنا اءما من معین یعیننا، و مى شنیدیم كه اهل و عیال آن بزرگوار صداى العطش بلند كرده اند چون اینواقعه را دیدیم فورى خود را به بئر ذات العلم رسانیدیم تا ترا خبر كنیم كه اگر دعوى مسلمانى میكنى پسر پیغمبر را الان مى كشند.
زعفر تا این سخنان را شنید تاج شاهى را از سر بدور افكند لباس دامادى را از بدن بدور انداخت طوایف جن را با حربه هاى آتشین برداشت و با عجله بطرف كربلا روان شدند خود زعفر براى طلبه اى از علوم دینیه كه در بندى مفصلا شرح حال او را میدهد نقل میكند كه وقتى ما وارد زمین كربلا شدیم دیدیم چهار فرسخ از چهار فرسخ را لشكر دشمن فرا گرفته و صفوف ملائكه بسیارى را دیدیم كه منصور ملك با چندین هزار ملك از یك طرف نصر ملك با چندین هزار ملك از طرف دیگر جبرئیل با چندین هزار ملك و در یك طرف دیگر میكائیل با چندین هزار ملك و از طرف دیگر اسرافیل ملك ریاح ملك بحار ملك جبال ملك دوزخ ملك عذاب هر كدام با لشكریان خود منتظر اذن و فرمانند.
ارواح یكصد و بیست و چهار هزار پیغمبر از آدم تا خاتم همه صف كشیده مات و متحیرند خاتم انبیاء آغوش گشوده میفرماید: ولدى العجل العجل انا مشتاقون ، ولى خامس آل عبا یكه و تنها میان میدان با زخمهاى فراوان و جراحات بى پایان ایستاده پیشانیش شكسته سر مجروح سینه سوزان دیده گریان ، هر نفس كه میكشد خون از حلقه هاى زره میجوشد اصلا اعتنایى به هیچیك از ملائكه نمیكند و مرا هم كسى راه نمیدهد كه خدمت آنحضرت برسم همانطور كه از دور نظاره میكردم و در كار آنحضرت حیران بودم ناگاه دیدم آقا سر غربت از نیزه همه ملائكه بسوى من نظر افكندند و كوچه دادند تا من خودم را خدمت آنحضرت رسانیدم و عرض كردم كه من با سى و ششهزار جن آمده ایم تا یارى شما را بكنیم حضرت فرمود زعفر زحمت كشیدى خدا و رسولش از تو راضى باشند خدمت تو قبول درگاه باشد ولى لازم نیست برگردید. گفتم قربانت گردم چرا اذن نمیدهى ؟ فرمود شما آنها را مى بینید ولى آنها شما را نمى بینند و این از مروت دور است . زعفر گفت اجازه بفرما ما همه شبیه آدم میشویم اگر كشته شویم در راه رضاى خدا كشته شدیم حضرت فرمود زعفر اصلا دیگر مایل بزندگانى نیستم و آرزوى ملاقات پروردگار را دارم . یعنى زعفر بعد از كشته شدن على اكبر و عباس و قاسم ماندن در دنیا چه فایده اى دارد شما بجاى خود برگردید و بجاى نصرت و یارى من گریه و عزادارى براى من بكنید كه اشك عزاداران من مرهم زخمهاى منست .
زعفر میگوید من به امر امام مایوس برگشتم چون بمحل خود رسیدیم بساط عیش برچیدیم و اسباب عزا فراهم آوردیم مادرم بمن گفت پسرم چه میكنى و كجا رفتى كه اینطور ناراحت برگشتى گفتم مادر پسر آن پدرى كه ما را مسلمان كرد حالش در كربلا چنین و چنانست رفتم یاریش كنم اذن نداد چون امر امام واجب بود برگشتم ، مادر چون این بشنید گفت اى فرزند ترا عاق میكنم فرداى قیامت من جواب مادرش فاطمه را چه بگویم ؟
زعفر گفت مادر من خیلى آرزو داشتم كه جانم را فداى او كنم ولى اجازه نداد، مادر گفت بیا من به همراه تو میآیم و دامنش را میگیرم و التماس میكنم شاید اذن بدهد كه تو در ركابش شهید شوى ، مادر از پیش و من با لشكریان از عقب بطرف كربلا روان شدیم چون رسیدیم صداى تكبیر از لشكر شنیدیم چون نظر كردیم دیدیم سر آقا حسین بالاى نیزه و دود و آتش از خیام حرم حسینى بلند است مادرم خدمت امام سجاد رسید اذن خواست تا با دشمنان جنگ كند حضرت اذن نداد و فرمود در این سفر همراه ما باشید اطفال ما را در بالاى شتران شبها نگهدارى كنید آنان قبول كردند تا شهر شام با اسراء بودند تا حضرت آنها را مرخص كرد.

 


ابوذر
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 09:00 ق.ظ
سلام از لحاظ تاریخی مشكل داره داداش
علی
سه شنبه 22 آذر 1390 08:30 ب.ظ
سلام
منبعشا ذكر كن داداش
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic